باور نداشتم آمدنش را
پنجره ها لرزیدند
ومن روبرگرداندم...
درباز بود
و پنجره ها نیز
...
خیالی بود که گذشت
پنجره را بستم
ودر رانیز هم
...
دیگر حتی منتظر شب هم نیستم
....
. 
دم دکه صداش قطع شد . برگشتم دیدم نیست . سرک کشیدم دیدم داره با کارگر افغانی دکه ی گل فروشی گپ می زنه. مثل همیشه با لبخند . پامو که گذاشتم داخل دکه برگشت نگاهم کرد و بعد جلو اومد ، شونه هام رو گرفت چرخوند وبعد محترمانه هلم داد بیرون.
بعد از چند دقیقه پیداش شد. پروانه رو می گم. این ها دستش بود. برای تولدم . هنوز دارمشون .خشکشون کردم گذاشتم توی گلدون .
غرقه به خون چشم به دنیا گشودم
با سر انگشتان خونین دفتر آرزوهایم را ورق زدم
اکنون آیا
سزاوار مرگی سپید نیستم؟
در خویش سفر باید
از خویش گذر باید
از دایره ی یاران
وز راحت منزل ها
درعشق فرو رفتن
در یار شدن غرقه
با مرگ درافتادن
درخلوت ساحل ها
سال ها پیش در اولین جلسه ی مدیتیشن ام با راهنما یک ویژن داشتم... تابلویی روی دیوار بود که در آن یک منظره ی کوهستانی دیده می شد...پیرمردی با ردای خاکستری رو به دره ای مه آلود و باران زده نشسته بود...نیمرخش به من بود و من از پس کلاه ردایش فقط ریش سفید بلند و گونه و بینی اش را می توانستم ببینم...و چوبی بلند و گره خورده که در دست های چروکیده اش گرفته بود...پیش پایش آتشی به شدت زیبا با شعله هایی نارنجی روشن بود... صخره های دوروبر باران خورده و خاکستری می درخشیدند...من پا بلند کرده و به درون تابلو قدم گذاشتم و پیش پای پیرمرد روی زمین و کنار آتش نشستم... همه چیز در اوج زیبایی و آرامش بود و من با اعتماد کامل و آرامش نشسته بودم... وقتی به خود آمدم یک ساعت گذشته بود... و حالا در داستانی در کتاب الف پائولو کوئیلو این تصویر بعنوان مثالی آورده شده... همین
برای تو نمی نویسم این بار
که برای خودم
به بهانه ی خودم
به بهانه ی بهانه ی خودم
و به بهانه ی لبخندی
که دیرزمانی است کویری بیش نیست
دیگر نیستی تا هراس از بودنم را مزمزه کنی
دیگر نیستی تا ببینی
نبودنت را چگونه نفس می کشم
دیگر نیستی تا ببینی
...نیستی
شاد بودنت مرا بس
حتی در آن هنگام که درحصار تنهائیم
از شیره ی جانم
به دور خود پیله می بندم
و از لابه لای تارهای نازک اش
به دوردست مه آلود خیره میشوم
رها شده ام
..............
دلم از غصه پرخون است ،
توانم سخت کاهیده ست،
مرایارای دیدن نیست،
نگاهم سخت تابیده ست،
ز نامردان جفادیدن عجب نبود که این دنیا ،
ز نامردی هم کیشان چنین زشت است و آلوده است
.................................
صبوری ام را می آزمایی ای فلک؟
یا شوری اشکهایم سرمستت می کند؟
دست ازمن بدار که این آزمون خطاست
زیرا که نزد خدایان اعتبار من ازتو بیشتر است
کودکان سرزمین من
...که پهنه اش به رنگ خداست
ریسمان سبز بادکنک سپیدی را به دست گرفته
به دادخواهی نزد خدایی شده اند
که به راستی
درهمین نزدیکی است
این شعر رو چند ماه پیش در جواب کاوه براش گفتم
بامزه شده :
دررا گشودی اندکی
با انتهای فندکی
غم پشت در ، من پشت او
مشغول نان سنگکی
تا آمدم سربرکشم
هل داد من را چندکی
گشتم ولو روی زمین
درزیر پایش چون ککی
امشب نشد جان دلم
مشغول بودی با دلت
خواهم زدن شامی دگر
برساز جانت زخمکی
اما مکن ا ز من گله
ای جان قوربان ، تی فادا
من چای داغ دارجیلینگ
تو بستنی ، تو یخمکی
ازمن بکن دوری پسر
گر بال پروازت رواست
دارم خطر بر جان تو
من آنتی هکم ، تو هکی
| 1 |
2
|
3
|
4
|
>>
|