X
تبلیغات
رایتل

درون من

ادبیات

روزگار دور

پنج‌شنبه 1 اسفند‌ماه سال 1387 10:17 ق.ظ نویسنده: سهیلا چاپ

این شعررو من در20 سالگی گفتم. اولین و آخرین شعرمه . نمیدونم چم بوده اما می بینید که حسابی قاطی کرده بوده ام. تغییرش ندادم.سانسورش هم نکردم . همینطوری خام نشونتون می دم. اسمش " تبناکِ" . 

ناامیدم از جنگ زندگی  ، برد وباخت ، شکست و پیروزی ،

بارها دویدم و خواستم که باشم، خواستم که داشته باشم ، خواستم که زندگیم را بخواهند اما...

من یک زنم

ودرجنگ پرهیاهوی زندگی ، زن بودن یعنی مغلوب شدن ، زن بودن یعنی نه مغلوب بودن که مغلوب شدن

می دانستم و خواستم که پیروز باشم اما...

حریف چنگالی سخت نیرومند دارد که

گیسوانم را به دورخود پیچیده اند و مرا

درسنگلاخ تجارب به دنبال می کشند و من

دست و پازنان ، غرق در تب نور

به دنبالش کشیده می شوم.

به صورتکهایی که پوزخندزنان نگاهم می کنند چنگ نمی اندازم

شاید  که نگاهی دوراندیش ببیندم و یاریم کند اما...

ناامیدم ، اسیرم و فریادم را شنونده ای نیست

روحم ، روحی به اندازه ی شهوت مریی اما وجودم را بیننده ای نیست

جسمم اما ، و هزاران دست خواهان منند

و گیسوانم تاابد درچنگال حریفان است و

می کشندم به سوی نیستی...

نمی خواهم.

نظرات (2)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :
سهیلای بیست سال پیش راخواندم.
امتیاز: 0 0
سهیلا بیست سالگی رو دیدم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بیست سالگی یا یه همچین چیزهایی !!