X
تبلیغات
رایتل

درون من

ادبیات

قیلوله

دوشنبه 24 بهمن‌ماه سال 1390 10:41 ب.ظ نویسنده: سهیلا چاپ

در بسترم دراز کشیده ام ... تنم کوفته است ...سرم سنگین . پاهایم آنقدر درازند که زیر ملافه  جا نمی شوند، به گمانم مرده ام، نمر ده ام ؟ پس چرا اینقدر کرخم! دهانم مثل چوب پنبه است ، پلکهایم به کلفتی قاب پنجره . پنجره ... پنجره... نسیمی در جریان است . لابد پنجره باز است . خنک است و موهایم را می نوازد . بو ..بو هم می آید... بوی کاج؟؟ یا شمعدانی ها ی حیاط  ... و این صدا ... صدای لخ لخ دمپایی پلاستیکی...و باران... قفسه ی سینه ام بالا می آید... بو می کشم... هوای خنک به درون ریه ام می رود... پوستم مرطوب می شود ... باران می بارد ؟؟؟ آری باران است . انگشتانم را می جنبانم ... هوا  روی شست ام خنک تر است ... پاک  بارانی شده ام ...

نظرات (2)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :
سلام برات یه دنیا خوشبختی آرزو کردم...
خداشما وخانواده محترمتون رو حفظ و یاری کنه...
امیدوارم موفق باشی...
راستی خوشحال میشم بهم سربزنی...
Ramz14.blogfa.comآدرس اولیه اینه میخوام سایتش کنم
درگوشی: دستت رو به کسی بده که باخدای خودش روراست باشه کسی که باخدارو راست باشه عاشق واقعیه برااینکه عاشق واقعی به عشقش دروغ نمیگه.
من لیسانس 23ساله.اگه برات ممکنه منو توپیوندای وبلاگت مهمون کن...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام دوست عزیز ...مرسی که به من سر زدید از ابراز لظف تون ممنونم... موفق باشید...
از اول صبح این صفحه بازه
اولش همه شو خوندم
بعدش هی میام نگاه می کنم و میرم
سهیلا اینجاست!
همه ی آنچه که با هم داشتیم و گذراندیم از برابر چشام رزه میرن
و باز تو اینجایی
خوشحالم که دوباره می نویسی.. احساس می کنم سهیلا آزاد شده
هر چند که می دانم «درون» ات چه می گذرت ولی می دانم سهیلا الان همانی هست که می دانم بود و مدتی گمش کرده بودم..
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام پروانه ... من کفتر جلدم ..ازهرجا ولم کنی برمی گردم اینجا... مرسی که همیشه هستی .... :)