X
تبلیغات
رایتل

درون من

ادبیات

سفر

چهارشنبه 5 اسفند‌ماه سال 1394 05:01 ب.ظ نویسنده: سهیلا چاپ
به باران قدم گذاشتم
آنگاه که خورشید درکمرگاه کوه چرت می زد
و آسمان من ابری بود
و من
عکس زنی بودم بر کف خیابان
تنها
و خمیده...
دیگر نمی ترسم
و دلم گرم است
به چه ؟ نمیدانم!
وقت رفتن زود می رسد
ومن آماده ام!
نه کوله ای دارم
نه کفشی به پا ...
آخرین کلوخ نانم را به تو می بخشم
ای سایه !
نمیدانم چرا دوست دارم از رفتن بگویم !
سرزنشم نکنید!
با خورشید خواهم رفت !

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :