X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

درون من

ادبیات

سفر

چهارشنبه 5 اسفند‌ماه سال 1394 05:01 ب.ظ نویسنده: سهیلا چاپ
به باران قدم گذاشتم
آنگاه که خورشید درکمرگاه کوه چرت می زد
و آسمان من ابری بود
و من
عکس زنی بودم بر کف خیابان
تنها
و خمیده...
دیگر نمی ترسم
و دلم گرم است
به چه ؟ نمیدانم!
وقت رفتن زود می رسد
ومن آماده ام!
نه کوله ای دارم
نه کفشی به پا ...
آخرین کلوخ نانم را به تو می بخشم
ای سایه !
نمیدانم چرا دوست دارم از رفتن بگویم !
سرزنشم نکنید!
با خورشید خواهم رفت !

نظرات (2)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :
سلام وبلاگتون رو خوندم بی نظیره از اون اول که خیلی حرفه ای نبودین تا این اواخرش که شعراتون فوق العادن بی نظیرن مخصوصا اون شعر می خواهم سایه ام را به دیوار بکوبم...
لطفا از رفتن نگید و باز هم بنویسید...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوست گرامی از ابراز لطفتان سپاسگزارم .
ماه لیلی
بایدم تنها بود
بایدم تنها رفت
بدون کسی
کوله بارت خاطراتت هستند
و کفش هایت درد هایت
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ماه لیلی نازنینم . بعد از چندسال بالاخره سر زدم و پیامت را دیدم. رفتن و تنها رفتن را اموخته ام و اکنون لذت بزرگ زندگیم هستند . مرسی که هستی