X
تبلیغات
رایتل

درون من

ادبیات

جغد دانا

چهارشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1387 06:52 ب.ظ نویسنده: سهیلا چاپ

 

  

 

یکی بود یکی نبود . دریکی از جنگل های بزرگ جهان  جغدی دانا زندگی می کرد. هرکس که جواب سوالهای خود را نمی دانست می آمد و ازجغد دانا جواب سوال خود را می پرسید.

دریکی از روزهای سرد زمستان ، روباهی مکار و حیله گر می خواست  جغد را شکار کند تا کسی نتواند به پاسخ سوالات خود برسد و پیشرفت کند . وقتی گنجشک کوچولو روباه را دید که داشت نقشه ی شکار جغد را می کشید سریع به بقیه ی موجودات جنگل خبر داد که روباهی می خواهد جغد را شکار کند . همه عصبانی شدند و به سوی روباه حمله کردند و روباه را فراری دادند تا نتواند جغد دانا را شکار کند .آن موقع جغد خواب بود و هیچ چیزی را نفهمید . وقتی جغد از خواب بیدار شد دید که   همه ی موجودات جنگل دوروبر او جمع شده اند . جغد از آنها پرسید :" چرا شما اینجا هستید ؟ " . موجودات جنگل همه با هم گفتند :" برای اینکه کسی به تو آسیب نرساند ".

داستانی از بهراد موسوی ، 11 ساله

نظرات (5)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :
بهراد جان

آفرین به نیک اندیشی ات!

شب گذشته با صدای بلند در خانه داستانتو خوندم و در باره ی روباه و جغد و جنگل و حیوونا حرف زدیم و از داستان هوشمندانه ات استفاده کردیم.

این نخستین داستانتو فراموش نمی کنم. تعطیلات عید که بچه های فامیل رو دیدم تندی براشون تعریف می کنم.
امتیاز: 0 0
هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک
گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
سهیلای گرامی از خواندن این داستان زیبا یاد این بیت حافظ افتادم قلم بهراد عزیز همیشه توانا باد.
تولدی دیگر را هم دو بار خواندم، گرم و صمیمی و مهربان بود.
با درودهای فراوان
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شهرزاد جان ٬ بهراد و من ممنون لطف تو هستیم . برایمان دعا کن .
سلام. از شما ممنونم.
بدون غرض باید بگویم وبلاگ شما بسیار زیبا و احساسی و مفید است.
شاید بعدا زبان فارسی رو هم بزارم. انگلیسی رو گذاشتم بیشتر واسه ی خارجی ها و ایرانی های خارج از کشور.
اگه می خواین آدرس وبلاگم رو در وبلاگ عالیتون قرار بدید که مشکل نداره!!!
چو ایران نباشد تن من مباد / بدین بوم و بر زنده یک تن مباد.
پایدار باشید.
امتیاز: 0 0

هر وقت میام اینجا می بینم جغد دانا نشسته و داره به من نگاه می کنه و داستان تو رو برام میگه بعدش میگه: مراقب آدمای دانا ی دور و برت باش.

بهراد جان هم مراقب مامان و بابا باش!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پروانه خانم٬ ازاینکه داستان مرا خواندید و نظر دادید ممنون هستم. بازهم داستان می نویسم .شما بخوانیدونظرتان را بنویسید.
باران پروانه http://baraneparvane.blogfa.com
جالب بود راستش فکر نمی کردم اثر یه بچه 11 ساله باشه!آرزو می کنم بهراد جان قصد نداشته باشه در آینده نویسنده بشه وگرنه میشه همین چیزی که ما الان هستیم!!!به هر حال امیدوارم موفق باشید هم شما هم دوست کوچولومون.
راستی قالب وبلاگ شما خیلی قشنگه.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
با تشکر از ابراز لطفتان ٬ آنچه شما هستید برای من و پسرم الگو است و امن احساسات وقلم زیبایتان را تحسین می کنم .امیدوارم پسرک من از شمابیاموزد چگونه بگوید و بشنود .
همیشه ببارید.